یه روزی یه پیر مردی به پادشاه قرض داشته پادشاه بعده یه مدت میاد به پیرمرده میگه
اگه دو روزه دیگه پولمو نیاری میام دخترتو با خودم میبرم تو دوروز پیرمرده پول پیدا نمی کنه 
پادشاه میاد دختره اینو میبره دختره همون شب از اونجا فرار می کنه میره یه مسجد می بینه
میره به نگهبان مسجد میگه میشه شب تو مسجد بخوابم صبح زود میرم میگه باشه بیا
بعده یه ساعت نگهبان مسجد میاد پیش دختره به دختره میگه میشه امشب با من بخوابی؟؟؟ دختره زود فرار می کنه
میره پیش ریش سفید دهکده میگه هوا خیلی سرده میشه تا صبح بهم جا بدی بخوابم صبح زود میرم 
میگه باشه بیا بعده یکی دو ساعت میبینه طرف لخت کرده میخواد بیاد پیش دختره
دختره بازم فرار می کنه میره یه جایی می بینه پنج نفر کناره آتیش نشستن مشروب می خورن
کنارش یه خرابه بوده دختره هم خیلی خسته شده بوده میره تو خرابه می شینه
بعد یه دفعه خوابش می گیره صبح بلند میشه می بینه پنجتا کاپشن روش انداختن
خودشون هم از سرما مردن. دختره بر می گرده یه شعری میگه
اگر روزی پادشاه این شهرشوم دو میخانه وست کعبه بنا خواهم کرد تا نگویند مستیان از خدا بی خبرند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عاشقانه , عشق


تاريخ : دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.